تبليغاتX
نفرین و آفرین زمان - زنده ام؟هستم؟

نفرین و آفرین زمان

دل آن دورترین نقطه ی تاریک زمان به دلم می تازید...! و همین کافی بود.

::آغازين وبلاگ::

درباره ما

درود
همش تو این فکر بودم که از کجا آغاز کنم
فهمیدم از کجا آغاز کنم...
به هر حال هر چیز یه آغازی داره...
می خوام از تو بگم
می خوام از خودم بگم
می خوام از ایران مون بنویسم
می خوام بگم ایران خیلی قشنگه!
می خوام از تاریخ ایران بگم!
بگم من ایرانیم!

پيوندها

مرگ عشق
عشق اینترنتی
آفتابگردون
بزرگترين وبلاگ دانلود وکامپيوتر
MUSIC WESTERN
Abedj8m
نبض خیس ساحل
شهر من
بچه هاي پايين شهر
وبلاگ گروهی فریاد حق طلبی مردم
مثل یک مرد
بارون
ایرانیان پاک سرشت
سنگ قبر من
ابلهی که همه چیز می دانست
ایران من
کشورهای پارسی زبان(مثلث پارسی)
دختر آتش
قصه عشق
کارشناسی داوری مجید روغنی
تاریخ ایران
دست نویس
فتو بلاگ مستان
مولانا عارف کبیر
چرا مسلمان نیستم
نفرت
قلب من
ما همه خوبیم
ایران سر درگم
کوروش کبیر
فریاد مخالف
به سوی صلح جهانی-در مقابل جنگ طلبی ها
محدوده قرمز
میخواهم زخمی کهنه را بسرایم
عصر ما تا آزادی پلی تکنیکی ها
عشق
از لس آنجلس تا قزوین
آینده ایران
کسی که به همه چیز شک داشت
فیلترشکن لرستانی
از زبان بزرگان
ازادی ایران عزیز
همراز اهورا
خاکستر یه تنها
گریه ی بی صدا
نوشته های سیاسی دایی محسن
من یک ایرانیم
پاسارگاد
حق و صبر
کلبه ی تنهایی من
گروه تاریخی pbcir
اعتراض
****اشرار****
زرتشت
عکسهای سوژه
در پی آفریدگار
برای تو و برای بن بست من و تو
:: طراح حرفه اي قالب::

طراح قالب

پشتيباني

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

هر سال، سال کوروش بزرگ

زنده ام؟هستم؟

سلام دوستان.من که خیلی نا امید شدم.این همه تبلیغات،این همه شبنامه،این همه کوفت و زهر مار...چی شد؟هیچی!همه نشستن و نگاه کردن.این ۱۸ تیر هم گذشت،بی هیچ سر و صدایی.چند جایی هم که یه کم سر و صدا بلند شد فوری خاموشش کردن.

اینا بیدی نیستن که با این بادا بلرزن.طوفان لازمه واسه نابود کردنشون.اما کو این طوفان؟کی می خواد این طوفان رو به وجود بیاره؟جوونی که فکر دزدی و سر هم کردن یه چیزی واسه شام امشبشه؟یا مردی که دنبال یه جایی می گرده که دور از چشم زنش دو تا بست زهر مار بکشه؟یا اون دختری که سر خیابون منتظر وایساده؟کی؟من؟شما؟آخه با یه گل که بهار نمی شه.چی کار می شه کرد؟من موندم.اگه اینجوری پیش بره که هیچ اتفاقی نمی یافته.حالا حالاها باید تو لجن بمونیم.

شایدم حق دارن که هیچی نگن و ساکت بمونن.پسر بچه ای که از صبح تا شب تو سرما و گرما تو خیابون آدامس می فروشه،جوونی که گشنه سر رو بالش می ذاره،مادر و پدری که پول ندارن واسه بچه شون شب عید لباس بخرن،کاری به سهمیه بندی بنزین و کنترل حجاب و زیر آب رفتن پاسارگاد و زندانیای پلی تکنیک و...ندارن.اصلآ وقت فکر کردن به این چیزا رو ندارن.

من که دیگه امیدی ندارم.نمی دونم باید چی کار کرد.دیگه مخم از کار افتاده.خسته ام...بریدم...پیر شدم...هستم؟


+ نگارش شده پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 13:25 توسط آنا |


بزرگترین وب سایت تفریحی